مسافرم
دیشب دردی در درونم فریاد کشید
و تا سپیده اندیشه ام شد.می دانی؟
من آواره همین دردهای زندگی ام
وقتی چشمها خون میشوند
چهره سیاه میشود
دست چاقو میشود
قلبم برای تپیدن درنگ می کند
دردی فزون تر بر من افزوده میشود
که تا چند روز چشمانم را خیس می کند
و مرا افسرده!!!!!
غم انتظار من یادت رفت؟
گل بی قرار من یادت رفت؟
خسته و بی کس و تنها بودی
آمدی کنار من یادت رفت؟
گفتی از آخر خط آمده ای
جملهء قصار من یادت رفت؟
به تو گفتم آخر خطی نیست
تو شدی نگار من یادت رفت؟
دل تو ساز مرا باور داشت
نالهء سه تار من یادت رفت؟
فصل پاییز دلم زود رسید
تو چرا بهار من یادت رفت؟
پای عشق تو دلم را دادم
آخرین قمار من یادت رفت؟
پیش چشمان تو خاکم کردند
نازنین مزار من یادت رفت؟
چرا نبودن؟
...و این که همیشه منتظر موندن رو به جون بخری!
من اگه از این جدایی دارم واسه تو می خونم******واسه اینه معنی عشقو هنوزم نمی دونم
اگه دست من تو دست تو داره می لزره ******واسه اینه طاقت دوری ندارم
من می خوام فاصله بین ما نباشه ******** اما اینو ندونستم خیلی ها هم نمی زارن
اگه این قلب شکسته پیش تو دیگه نمونه *******چه امیدی داره این دل دیگه آوازی بخونه
؟!
؟؟؟؟؟؟!
؟؟؟؟؟؟؟!
هزاران چرا هستن که می خوام بپرسم اما مجالی ندارم!
مهم این نیست که تو واسه کی میمیری ؟! مهم اینه که اون واست تب کنه!
راستش خیلی وقت ها برای سوال های خودم با خیلی چیزا کلنجار میرم اما سر آخر به این جمله
میرسم که ؛به مد پوشان بگویید آخرین مد خاک است؛
فکر کنم خیلی ناامیدانه است ولی حقیقته !...راستی من چرا دارم اینارو این جا می نویسم؟
ولش کن خیلی هم مهم نیست حداقل اینه که اظهار وجود کردم!
خداوندا ظهورش را نزدیک کن تا شاید اندکی بار چرا های زندگی ام کم شود!
خداوندا عاشق را به عشقش برسان تا اندکی بار غم دوری یار برایش آسان گردد!
و پروردگارا :
سلام مرابروی برسان وبگو که دوستش دارم تا همیشه
شانه هایم زیر بار غم شکست
شاخه های سبز امیدم شکست
عشق ما در شیشه فرهاد بود
عشق شیرین ریشه اش در باد بود
هیچ کس حرف صداقت را نزد
هیچ کس دل را بر این دریا نزد
یک نفر امروز در چشمم شکست
یک نفر بار سفر بست و گسست
یک نفر با خاطراتم دور شد
یک نفر با قصه ها محشور شد
شده خم زیر بار تهمت ها شاعری از تبار غیرت ها
خفه اش می کند عبارت عشق گم شده در دیار عبرت ها
دست آلوده ای گلو یش را می فشارد ز کین و نفرت ها
خسته اش کرده آه های کبود یادگاری ز دور خجلت ها
مثل قابی شکسته بر دیوار کم شده از نگاه قیمت ها
نور بوده که سایه ای بکشد شده او سایبان ظلمت ها
آه از این زمانه می بینم فقر دل را میان ثروت ها
می رود تا نصیب خود بکند تکه ی کوچکی ز حرمت ها
سهم او را شبانه دزدیدند از میان نصیب و قسمت ها
1
شام ، زير نور شمع ... از همان ساعتي كه بچه ها را ميخوابانيد و تلفن را از پريز مي كشيد ، شب عاشانه آغاز ميگردد
. دراين هنگام مي توانيد به سرعت به يكي از رستورانهاي كلاسيكي كه تا ديروقت باز هستند برويد ...
2
در راه بازگشت از محل كارتان به خانه ، يك بطري نوشيدني و يك دسته گل رز بخريد ...
( اين كار كلاسيك را هميشه انجام دهيد ...)
3
تمامي اثاثيه را از اتاق پذيرايي خارج كرده ، فرشي را روي زمين پهن كنيد و ضبط صوت استريوتان ار به اتاق پذيرايي بياوريد . نوار
موسيقي مورد علاقه تان را داخل ضبط صوت بگذاريد و در حاليكه بهترين لباستان را بر تن كرده ايد ، جلوي در ورودي منزل به همسرتان خوش آمد بگوئيد و
سراسر شب را به خوشي بگذرانيد .
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم ........
ببار باران بر اين شهر ويران زده
كه دلاي آدما مسخ شده
ببار بر اين جسمهاي خشكيده
كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده
ببار بر اين دلهاي سرد
كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر
ببار بر دل غم گرفته
بر دل پژمرده بر گل نشسته
ببار بر سر انسانهاي مست
كه زندگي را همين دنيا دانند و بس
ببار بر دل آن پير گريان
كه زندگي را باخت چه آسان
ببار بر آن دل شكست خورده
كه تيري آهنين بر دلش نشسته
ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد
نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد
ببار بر اين جسم خسته من
باشد كه رود اين سستي و رخوت من
آدم کنار دریا به حقارت خودش خیره می شود!
مثل وقتی به چشم بعضی نگاه می کنی!
ذره ی کوچکی می بینی گم شده در های و هوی دنیا با همه و تنها!
تنها اما با همه!
گاهی اتفاقاتی در زندگی آدم رخ می دهد که وقتی چشم باز می کنی
می بینی حادثه نیستند یک رویداد نیستند به تنهایی یک زندگی کامل اند
و برای یک عمر کافی!
مثل وقتی عاشق می شوی!این لحظه برشی از زمان نیست. عصاره ی
یک زندگیست.برای همین ناگاه احساس می کنی غصه ی یک عالم
روی دلت سنگینی می کند.احساس می کنی یک شبه پیر شده ای
و قطره ی اشکی فرو می افتد خورشید-عرق شرم بر پیشانی-
غروب می کند!این لحظه حتی اگر سال ها طول بکشد-به اندازه ی یک عمر
نفهميدي چه ميگويم
ندانستي چه ميخواهم
گمان كردي كه چون از عشق ميگويم
نياز پيكرم را در تو ميجويم
تو فكر كردي كه عشق جز خواهش تن نيست
و جز اين آرزو در باطن من نيست
نفهميدي! نفهميدي!
كه اين افكار در من نيست
و عشق آن واژه پاك است براي من....
كه بيتو معني تنهايي مطلق براي دستهاي من...
براي حرفهاي من...
براي آنچه ميگويم...
نميداني، نميداني!... چه ميگويم
اگه می خوای ببینی برو پایین![]()
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادر بزرگ آموختم...
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم...
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم...
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم...
من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم...
من گذشت زمان را از چشمهای منتظر آموختم...
من ایمان را از کودکان معصوم آموختم...
و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم...
نمي خوام گذشته ها رو باز به خاطر بيارم
ميدوني ميان ما هر چي بود گذشت و رفت
اون بهار اشنايي خيلي زود گذشت و رفت
ديگه از دوست دترم حرف نزني
اخه عشقي نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعني با هم يكي شدن
از دلم ميپرسم ايا مي بينم تو رو دوباره
مي پيچه صدات تو گوشم كه با خنده ميگي اره
خنده هاي تو فريب گريه هاي تو دروغ
تو چي بودي واسه من يه چراغ بي فروغ
ای یار بیا وعده دیدار تمام است
خورشید درخشید و انکار تمام است
مگذار در این بادیه بسیار بمانیم
بر خیز که این بخت نگون سار تمام است
مگذار متاع دل ما خوار بگردد
انقدر که گویند خرید ار تمام است
بازای که بارسفر امروز ببندیم
فردا چو شود فرصت دیدار تمام است
امروز به باغ ای وبدامان گل اویز
در فصل خزان برگ وبر بار تمام است
بیهود میندیش از این ابر سیه فام
با نور سحر عمر شب تار تمام
رفتم ز شراب عشق از هوش
با عالم عاشقان هما غوش
دیدم که چو مست جام عشقم
اندوه زمانه شد فراموش
هرجا گل لاله بودوریحان
بر پرده ی روزگار منقوش
حاکم به زمین و آسمانها
آن قادر خطا پوش
نازک بدنی عسل زبانی
گل از نوک پای تا بناگوش
آمد بنشست آن پری رو
با نازو کرشمه دوش بر دوش
آرام به عشوه شد خرامان
با سایل بینوا هما غوش
دیگ دلم از حرارت جان
افتاد در التهاب و در جوش
گفتم بده از شراب لعلت
گفتا که ازین پیاله کم نوش
گفتم تو که ای؟بلای جانی
خندید چنان که گشت مدهوش
لب بر لب من نهاد آرام
یعنی که دهان به بند خاموش
ز جوانی شاخه عمرم خمیده است
اجل در پشت در خوش آرمیده است
نمی دانم چرا صد رشته آتش
به جای خون به رگهایم دیده است
زوحشت عنکبوت مرگ امشب
به دورم تارو پود غم تنیده است
ندارد زندگی طعمی که باید
مگرمستی مرا از سر پریده است
چو لاله سینه شد دریاچه ی خون
به جرم آنکه دل بی جا طپیده است
رگ گل خالی از خون بهار است
نشان زندگی از آن رمیده است
فلک ما را به هر سو می کشاند
خداوندا مگر ما را خریده است؟
نشسته اشک شبنم بر شقای
گمانم قصه ی ما را شنیده است
به روی سر سپیدی می زند موی
که صبح نا امیدی ها دمیده است
شفق سرخ است خون گرم خورشید
به روی خرمن زلفش چکیده است
چو یارانی که ره هموار کردند
زمان رفتن ما هم رسیده است
به روی صفحه ی مشق جبینم
زمانه سر به سر خطی کشیده است
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم![]()
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم ![]()
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست![]()
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد...!!
